امروز روز زن است و دیشب خانم "ح" همسایه طبقه پایینمان به مناسبت این روز فرخنده از شوهرش کتک خورد و بعد به خانه پدرش پناهنده شد.
شوهر خانم"ح" مرد لات و بی ادبی است که گویا مشکل اعصاب هم دارد. خانم "ح" هم زن سنتی و است که دخترش "ش" که 19 سال دارد به مراتب از او سنتی تر است.تمام طول تابستان با "ش" به کلاس کامپیوتر میرفتیم و من گاهی از شنیدن حرفهایش سکته میکردم و فکر میکردم چطور دختری که لا اقل یک نسل با من تفاوت سنی دارد میتواند اینقدر عقب افتاده باشد.
دیروز صدای داد و بیداد را شنیدیم و به راهرو رفتیم.بچه های خانم "ح" فریاد میزدند بابا نزن و گریه میکردند و آقای "ح" داد میزد که خفه شید.پنج دقیقه بعد خانم "ح" کفش و کلاه کرد و رفت ولی بچه ها همچنان گریه میکردند.وقتی که میرفت یاد حرفی افتادم که روزی در مورد خانم "م" همسایه طبقه بالاییمان زده بود.
خانم "م" زن 60 ساله ای است که استقلال و شخصیت محکمش را همیشه ستایش کرده ام. خانم "م" بعد از فوت همسرش با مردی همسن و سال خودش ازدواج کرد و خانم "ح" او را به خاطر این عملش جنده خطاب کرده بود.زمانی که خانم "م" مجرد بود خانم "ح" یواشکی به مادرم گفته بود که مواظب باشد تا خانم "م" شوهرش را قاپ نزند و تعریف کرده بود که چطور دم خانه "م" را چیده تا دیگر از شوهرش نخواهد که برای تنظیم ماهواره به آپارتمان خانم "م" برود.و تاکید کرده بود که آدم باید خیلی مواظب زن های "اینطوری"باشد.6 ماه بعد خانم "م" عاشق شد ،ازدواج کرد و از مجتمع ما رفت و من دیشب همه اش به این فکر میکردم که چرا خانم "ح" اینقدر نگران دزدیده شدن چنین مردی بود.
در تمام مدت دعوا فکر میکردم که چه کاری از دستم برمی آید و به جواب هیچی رسیدم. میتوانستم به 110 زنگ بزنم و خبر از وقوع یک جرم یعنی ضرب و شتم را بدهم.خوب نتیجه چه بود؟ پلیس به در خانه می آمد زنگ میزد و آقای "ح" میگفت که مشکل حل شده و خوب از آنجایی که جرمی با عنوان خشونت خانگی در قوانین تعریف نشده و خانه هم در این جور موارد( دقت کنید فقط در این جود موارد) حریم شخصی تلقی میشود ، قضیه قابل پیگیری نبود و پلیس وظیفه شناس حتی اندکی احتمال وقوع جرم را نمیداد و شاید چند روز بعد جسد خانم "ح" از خانه بیرون می آمد و آنوقت بود که پلیس وارد عمل میشد و احتمالا آقای ح به جرم قتل عمدی همسرش تحت پیگرد قرار میگرفت و سرانجام پس از اینکه خانواده خانم "ح" نصف دیه را به خانواده قاتل پرداخت کردند آقای ح اعدام میشد.
با اینکه بسیار غمگین بودم ولی خندیدم.دو نفر کشته میشوند و بچه ها بی سرپرست میشوند و دو خانواده عزادار میشوند تنها برای اینکه مردان احمقی( و حتی زنان احمقی) در مجلس نشسته اند و مردان احمق تری در دولت. قانونی وجود ندارد و آقایان هر تلاشی به خرج خواهند داد تا خلاء قانونی همچنان باقی بماند تا خودشان به عنوان یک مرد هر غلطی بتوانند بکنند.لایحه ضد خانواده تصویب میکنند تا به راحتی صیغه (به فتح غ) بگیرند و خیالشان راحت باشد که مادر بچه ها قانونا کاری از دستش برنمی آید. طرح ایجاد خانه امن را به سخره میگیرند و احتمالا آنرا موجب پرروتر شدن زن ها میدانند تا زمانی که زنی شبانه خانه اش را ترک کرد آغوش پرمهر باندهای فساد و فحشا به گرمی از او استقبال کنند.
به هر حال خانم "ح" چند روز بعد به خانه باز خواهد گشت. آقای "ح" احتمالا گردنبند طلایی برای همسرش میخرد و خانم ح تا زمانی که جای مشت همسرش روی صورتش باقی مانده گردنبند را به گردن نمی اندازد. بچه ها از بازگشت مادر به خانه خوشحال میشوند و کلا زندگی شیرین میشود. این هم از هشت مارس خانم "ح".
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم اسفند 1388ساعت 14:13  توسط حنا
|
همین الان تو برنامه خانواده یه یارویی رو آوردن که داره در مورد ۱۳ آبان حرف میزنه و مدام هم روی عزت اسلامی تاکید میکنه و میگه هدف سبزها از حضور در تظاهرات فردا بت سازیه.پشت بندش هم سرود "وطنم" از سالار عقیلی پخش شد؛ ما فکر میکردیم این سرودها رو فقط موقع انتخابات میشه از تلویزیون شنید ولی ظاهرا حسابی ترسیدن و به دست و پا افتادن.انتظار میره تا شب سرود ای ایران رو هم پخش کنن!
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 13:3  توسط حنا
|
این را میدانم که اکثر کاربران بالاترین لائیک هستند و کمتر پیش می آید که روی خوش به لینک های با محتوای مذهبی نشان دهند،با این حال این را هم باید یادآوری کرد که آزادی مذهب هم به هر حال از اصول خدشه ناپذیر اعلامیه جهانی حقوق بشر است ولی متاسفانه کاربران بالاترین توجه چندانی به لینک هایی حاوی گزارش و خبر در مورد نقض این اصل مسلم حقوق بشر نشان نمیدهند.
سگ های هار جمهوری اسلامی باز هم پاچه فرزندان این میهن را گرفتند و این بار با فشار و تهدید وزارت اطلاعات، کلیسای جماعت ربانی واقع در خیابان طالقانی مجبور به تعطیلی همیشگی جلسات پرستشی خود در روزهای جمعه شد. از آنجایی که این جلسات عمدتا مکانی برای گردهمایی مسیحیان فارسی زبان( و عمدتا نوکیش) بود، انتظار میرفت که لینک خبر در سایت بالاترین دستکم به صفحه اول برود ولی متاسفانه این لینک با داشتن پانزده امتیاز در زیر لینک هایی در مورد دستمزد بازیگران سینمای ایران و... مدفون شد. به غیر از این مدت ها است که از بازداشت مریم و مرضیه، دو تن از نوکیشان مسیحی میگذرد و کمتر لینکی در مورد این دو نفر با استقبال کاربران بالاترین همراه شده است ؛ در صورتی که اگر این دو نفر برای مثال فعال سیاسی بودند و از جهتی بیم نقض حقوق بشر در مورد آنها میرفت و یا دستکم از شهروندان بهایی ما بودند و از محل تحصیل خود اخراج شده بودند مطمئنا اخبار مختلف در مورد آنها مورد توجه کاربران بالاترین قرار میگرفت.
فکر میکنم هیچ کدام از اصول اعلامیه جهانی حقوق بشر به دیگر اصول برتری ندارد و همه آنها در کنار هم ضامن رعایت حقوق انسانها هستند. با این حال متاسفانه میبینیم که گاهی اوقات ما کاربران عمدتا لائیک بالاترین بعضی از اصول حقوق بشر را به بعضی دیگر ارجح میدانیم و در مورد دیده شدن بعضی لینک ها سلیقه ای عمل میکنیم. امیدوارم من بعد تلاش کنیم که نقض حقوق بشر در این کشور و در هر کجای دنیا از تمام جوانب و اشکال آن مورد دقت و حساسیت قرار بگیرد. هر چه باشد بهایی ها،زرتشتیها مسیحیها و.... هم میهنان ما هستند.
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 22:42  توسط حنا
|
سلام
از اونجایی که بالاترین وبلاگ من نیست، فقط اومدم اینجا تا بگم گردهمایی فردای مادران سوگوار در پارک لاله رو فراموش نکنید. این گردهمایی هر شنبه از ساعت ۵ تا ۶ بعد از ظهر انجام میشه.هفته پیش چیزی در حدود ۵۰ نفر در این گردهمایی کاملا آرام شرکت کردند.مادر سهراب اعرابی به همراه مهتاب نصیرپور و هما روستا هم در این تجمع شرکت کردند. این گردهمایی روزهای شنبه صرفا مختص به مادران نیست.اگر میتونید شرکت کنید و به دیگران هم اطلاع بدید.مکانش هم روبروی آب نمای پارک لاله است.
+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 16:43  توسط حنا
|
روز جمعه با یک تیر دو نشان میزنم.اول اعتراض به دولت کودتا و دوم اعتراض به سرکوب جنسیتی. روز جمعه برای اولین بار به همراه برادران و پدرانم که آنها هم در این روزها یکرنگ هستند به استادیوم میروم.جایی که سالها است به خاطر جنسیتم از حضور در آن محروم بوده ام.میدانم که بخت و اقبال دیدن بازی تیم محبوبم را در ورزشگاه و از نزدیک ندارم اما با حضورم برابری خودم را با مردان ثابت میکنم . دیگر باکی از توهین های بی شرمانه ندارم که مرا به خاطر تحریک شدن در اثر دیدن پای برهنه مردان حتی لایق دیدن پخش زنده مسابقات نمیداند. جمعه میروم تا ثابت کنم حاضرم به اندازه مردان شهرم در راهی که قدم در آن گذاشته ام هزینه دهم. دوش به دوش مردان و مساوی با آنها.
جمعه بیش از صد هزار نفر فریاد آزادی سر میدهند: ما هم هستیم.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 19:59  توسط حنا
|
این کامنت را دیروز پای مطلبی که برای کشته شدن خواهرم ندا نوشته بودم دریافت کردم.نویسنده فردی است به اسم هوشنگ:
عجب گوشتی بود
حیف شد رفت
من خودم دو بار کرده بودمش خیلی باحال بود
ندا
جنده محل ما بود
جاکشاااا
این جا جمع شدید به یه مشت جنده پتی که مملکت ریختن به هم میگید شهید
شهید مگه جنده میشه
این آشغالا رو با امثال همت و باکری یکی میکنید
این کثافتا رو با اونا یکی میکنید؟ آره؟
مگه از بسیجیا شهید نشدن
چرا هیچکدوم حرومزادتون راجع به اونا صحبت نمیکنید
من که میدونم
شما هم مثل من ناراحتی تون از اینه که جنده ی محلمون کشته شد
به تخمم
حالا میریم خواهرشو میکنیم نه؟
زبانم نمیچرخد که حرفی بزنم. خاموشی هم همیشه جواب ابلهان نیست.عده ای از من خواسته بودند که کامنت ها را مدیریت کنم ولی راستش را بخواهید دلیلی برای این کار نمیبینم. امثال "هوشنگ"،"حسن" و "بسیجی" در بین ما هستند.با ما زندگی میکنند. نفس میکشند و لابد غم و شادی شان ، غم و شادی ما هم هست.اگر گرانی و فقر و بیکاری کمر ما را شکسته، کمر آنها را هم شکسته.آخر امثال هوشنگ ها همیشه هم از قشر مرفه نیستند. اگر خطر حمله و تجاوز است، برای آنها هم هست. اگر ندانم کاری بالادستی ها است،خوب دودش به چشم آنها هم میرود.ولی نمیدانم چطور میشود که انسانیت سقوط میکند و امثال "هوشنگ" چشمان ملتمس ندا و خونی را که به یکباره از دهان و بینی "ندا"ها میریزد را نمیبینند. یا اگر هم ببینند ذره ای تاثر در وجودشان شکل نمیگیرد.بی پروا شریف ترین انسانها را به فاحشگی متهم میکنند، چون لابد ته ذهن این موجودات زن خوب همان است که مثل گاو سرش را پایین بیندازد و "اعتراض" نکند. چون هرچه باشد زنی که به خیابان می آید تا حقوق سیاسی اش را مطالبه کند قابل کنترل نیست و پس فردا شاید حق دیگری را مطالبه کند.زن دو جور است ، یا همفکر ما است و بهشتی است یا مثل ما نیست و جنده است و خوب چنین زنی شایسته هر توهینی و اتهامی است، ولو این که من روزی ۱۷ رکعت نماز بخوانم و آرزوی شهادت داشته باشم.
امثال "هوشنگ" از ما بیزارند و حاضرند برای عقیده شان به گردن تک تک مان طناب دار بیاندازند."هموطن" برایشان یک جوک بیمزه است. مهم نیست که دیروز با تو بر سر نجات میهنت از دست متجاوز همسنگر بوده است.ملاک این است که تو اکنون در دایره فکری آنها قرار نداری، پس متهم میشوی به همه چیز. از لواط گرفته تا جاسوسی.
بحث من سر کامنت های ابلهانه امثال "حسن" و "هوشنگ" نیست. میتوانم حذفشان کنم ولی آیا خود آنها را هم میتوانم حذف کنم؟ آیا میتوانم محیطی ایزوله فراهم کنم تا خودمان بنویسیم و خودمان بخوانیم و خودمان هم خوشمان بیاید؟
نه دوستان.اجازه بدهید گاهی اوقات یادمان نرود که دشمن داریم...
پی نوشت: نمیدونم چرا برای بعضی ها این سوء تفاهم به وجود اومد که من خواهر واقعی ندا هستم. من در زندگیم خواهری نداشتم ولی همیشه حسرت داشتن خواهری مثل ندا رو داشتم.
+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 23:55  توسط حنا
|
دیروز در سایت بالاترین مطلبی نوشتم با عنوان "فردا روز بزرگیه.شاید فردا کشته شوم". آمدم که بگویم زنده ام ولی خواهرم کشته شد... آمدم بگویم که خواهرم در دستان پدر مرد.... آمدم بگویم که خواهرم آرزوهایی بزرگ داشت...آمدم بگویم که خواهرم که کشته شد سرش به تنش می ارزید... که مثل من دوست داشت روزی موهایش را به دست باد بسپارد ..... که مثل من "فروغ" میخواند و دلش میخواست آزاد زندگی کند و برابر .... و دلش میخواست سرش را بالا بگیرد و بگوید:" ایرانیم".... و دلش میخواست روزی عاشق مردی شود که موهای آشفته دارد ...و دلش میخواست دختری داشته باشد که گیسوانش را ببافد و برایش در گهواره لالایی بخواند....
خواهرم مرد از بس که جان ندارد.... خواهرم مرد از بس که ظلم پایانی ندارد.... خواهرم مرد از بس که زندگی را دوست داشت.... و خواهرم مرد از بس که مردم را عاشقانه دوست داشت.
خواهرم عزیزم کاش وقت رفتن چشمانت را میبستی...آخر آخرین نگاهت جانم را میسوزاند.... خواهرکم بخواب.آخرین خوابت شیرین...
+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 0:48  توسط حنا
|